دنیای  بازیگران و چهره های ایرانی

دنیای دانستنی ها

شعر جالب و خنده دار (آخرخنده)

شعر جالب و خنده دار (آخرخنده)
گویند سلطان محمود غزنوی جلوی پلکان قصر ایستاده بود که یکی از شعرای
درباری(عوفی) را دید و از او خواست که وقتی سلطان پا به پله اول می***گذارد
مصراعی بگوید که سلطان حکم قتلش را بدهد و وقتی سلطان پا به پله دوم گذاشت
مصراع دوم را چنان بگوید که نه تنها اثر مصراع اول را از بین ببرد بلکه شاعر را
شایسته پاداشی گران کند و همینطور در ادامه …*
*شاعر قبول کرد و سلطان پا به پله اول گذاشت.*
 
*.*
 
 
شاعراین چنین سرود:*
  
*.*
 
 
*.*
 
 

*.*
 
 

*.*
 
 
*سالها بود تو را می کردم
همه شب تا به سحرگاه دعا*
  
*.*
 
*یاد داری که به من می دادی
درس آزادگی و مهر و وفا*
 
 
*.*
 
 
*همه کردند چرا ما نکنیم
وصف روی گل زیبای تو را*
 
 
*.*
 
 
 
*تا ته دسته فرو خواهم کرد
خنجر خود به گلوگاه نگاه*
 
 
*.*
 
 
*تو اگر خم نشوی تو نرود
قد رعنای تو از این درگاه*
 
*.*
 
 
 
*مادرت خوان کرم بود و بداد از پس و پیش
به یتیمان زر و مال و به فقیران بز و میش*
 
 
*.*
 
 
*یاد داری که تو را شب به سحر می کردم
صد دعا از دل مجروح پریشان احوال*
 
 
*.*
 
 
*وه که بر پشت تو افتادن و جنبش چه خوشست
کاکل مشک فشان با وزش باد شمال*
 

*.*
 
 
*عوفی خسته اگر بر تو نهد منع مکن
نام عاشق کشی و شیوه آشوب احوال

مطالب داغ چند روز گذشته
عکس های بی نظیر دختری که به هر شکل در می آید
عکس های بی نظیر دختری که به هر شکل در می آید
مشاهده بیشتر