
آرشیوی از بهترین عکسنوشتهها، جملات عاشقانه و اشعار پاییزی؛ مجموعهای برای آنانی که با رنگها، خزان و سکوت پاییز حرف دارند.
کاش آدمها عمق این فصلِ رؤیایی و رنگی را درک کنند و بفهمند ارزش و احساس آدمیان بدل به برگهای زیر پا نیست تا له شوند و تنها از خشخشِشان لذت ببرند.
در بهارِ زندگیات بیخبر رفتی به سفر
و من ماندهام در خانه، جای تو خالی است
نازنینِ دردانهام، دلِ دیوانهام را نشکن
ای در خزانِ خانهام، جایِ تو خالی است
پاییز؛ شعریست یگانه، بیهمتا
زیباتر از آنچه که میخوانندش
پاییز تصویری رؤیاییست، افسونگر و خیالانگیز
با برگها میرقصد و با باد پنهانی میخندد
در بازیِ برگها چشم میبندد
تا برگ از نگاهِ او پنهان مانَد
پاییز او را در هر سو میجوید، بیوقفه
اگرچه هر سال در این بازی بازنده ست
اما لبخند بر لب دارد و خوشخاطر است
همچون کودکی ناز و دوستداشتنی
یا شاید بهتر: پاییز، خودِ پاییز است.
تو مانندِ رازِ پاییزیای و من رنگِ زمستانم
چگونه دلم اسیرِ تو شد؟ به شب سوگند، ندانم
تو در خیالِ گلهایی هستی که یکشب باد ویران کرد
و من در خوابِ تو، با لبخندی پنهان میخندم
تو لحظهای هستی که باران تازه میگیرد
و من مرغیام که از عشقت همواره بیتاب و حیران است
تمامِ آرزوهایم سبز میشوند
وقتی شبی ساده بگویی: «دوستت دارم» — من میدانم.
تو همرنگ و همدردِ منی، ای باغِ پاییزی
چو هوی هویِ باد میان شاخههایت میپیچد
از درختان، های هایِ گریه به گوش میرسد
پس مرا نیز گریه باید؛ گریهای که سهمِ دل است.
دلم خون شد از این افسرده پاییز
از این خزانِ غمانگیز که محنت در بر دارد
غروبی سخت و محنتبار، همهاش درد است
و با دلِ بیقرارِ من کاری جدّی دارد.
پاییز جان! چه شوم و چه ترسناک شدهای
اینک بر کناره دشت، اینک این کورهراهِ ساکت، بیرهرو
آنک بر کمرکشِ کوه، آنک آن کوچهباغِ خلوت و خاموشت
از یادِ روزگار فراموش شدهای — ای پاییزِ تنها
پاییز جان! چه سردی، چه دردآلودی
چون من، تو نیز تنها مانی
ای فصلِ نگارینِ من، سکوتِ سردت را بسراییم
پاییزم! ای قناریِ غمگینِ من.
جنگل به خواب رفته، درختان خزانزده
تصویرِ مرگ در همهجا آشیان زدهاست
جریانِ خفقان در مسیرِ رود روان است
مُهرِ سکوت بر دهانِ ماهیان نقش بسته است.
پاییز، روایتِ کوچِ برگی سرخ است
خندهی گل زیرِ تگرگیِ سرخ است
بر لاله چرا کفن بپوشم، وقتی
زیباییِ زندگی در مرگی سرخ جلوهگر است؟
باز پاییز برای تو نبارد، سخت است
پایِ هر خاطرهات بغض نبارم؛ سخت است
ای نفسگیرترین حادثهی فصلِ خزان
که به نامِ تو که میرسد، نبارم — سخت است.
پاییز، این فصلِ زیبا با غربت آمده است
امروز برگی بر خاک افتاد و هرگز به شاخه بازنگشت
وقتی دستهای زردِ برگ، به امید پناهی
در آسمانِ خوابِ شاخه، پناه میجویند —
درخت مرده بود؛ آری، این آغازِ راهِ پاییز است.
شاخه با ریشهاش حسِ غریبِ خود را دارد
باغ امسال چه پاییزِ عجیبی دارد
غنچه شوقی به شکفتن ندارد
باخبر شده که دنیا چه فریبی در چنته دارد.
آرام شدهام
مثل درختی در پاییز
وقتی که همهی برگهایش را باد برده باشد.
پاییزِ کوچکِ من
دنیایِ سازشِ همهی رنگهاست
تا من نگاهی شیفته را در خوشترین زمینه به گردش برُانم
و از درختانِ باغ بپرسم: خوابِ کدام رنگ را میبینند؟
یا بیرنگیِ کدام صبح را در طیفِ عارفانهی پاییز؟
دلم برای انارها تنگ است
برای دانههای سرخ و سفید، یاقوتِ عاشق
منتظرم تا برگها زرد شوند و انارها سرخ
پاییز بیاید و همه عاشق شوند —
شاید دلتنگیِ من نیز همراهِ برگها بریزد.
پاییز را به هیچ میانگارد
دستی که دستهای تو را در بر دارد.
اشعارِ خاص و متفاوتِ پاییز — منطقِ بیمنطقِ فصل
منطقِ پاییز
مانندِ بیمنطقیِ زنیست که در لحظهی رفتن
موهایش را رنگ میکند.
گوش کن؛ صدایِ نفسهایِ پاییز میآید
نگرانیهایت را از شاخهها آویزان کن —
چند روز دیگر فرو میریزند.
پاییز را میخوانم
شاید باران بیاید تا دوباره زنده شود
امان از این آفتابِ بیدریغ؛ هیچ ابری در آسمان نیست
در زندانِ گریه اسیر ماندهام.
پاییز! کجاست باران؟
کجاست باران؟
پاییز، برگهای ریخته را نمیشمارند
قصه، قصهی ویرانیست و کسی این برگها را نمیشمارد.
نه بهار با اردیبهشتِ خویش،
نه تابستان با شهریورش،
و نه زمستان با اسفندِ خود،
به مزاقِ خیابانها نمینشیند — تنها پاییز است که مهری دارد
که به دلِ هر خیابان مینشیند.
کاش چون پاییز بودم، خاموش و ملالآور
برگهای آرزویم یکیک زرد میشدند
آفتابِ دیدگانم سرد میگشت، آسمانِ سینهام پر از درد
ناگهان طوفانی از اندوه بر جانم چنگ میزد
اشکهایم چون باران، دامنم را رنگ میزد
واه … چه زیبا بود اگر پاییز بودم.
آسمان را تنگ در آغوش گرفته است ابر
با پوستینِ سرد و نمناکِ خود
باغِ بیبرگی روز و شب تنهاست
با سکوتِ پاکِ غمناکِ خود
سازِ او باران است و سرودِ او باد
جامهاش شُولایی عریان است
اگر جامهای دیگر باید، باید بافته شود
بس شعله و زرِ تار و پودِ آن باد.
باغِ بیبرگی
خندهاش خونیست و اشکآمیز
جاودان، بر اسبِ یالافشانِ زردش میتازد
سلطانِ فصلها، پاییز است.
وقتی که میرفتی، بهار بود
تابستان نیامدی، پاییز شد
پاییز که بازنگشتی، پاییز ماند
زمستان آمد؛ اگر نیایی، پاییز میمانَد
تو را به دلِ پاییزیات سوگند میدهم
فصلها را به هم نریز.
و من سکوتِ خستهیِ پاییزام
دلتنگتر از برگِ مجروحِ باغِ تنهاییها
صدایم، صدایِ سکوتِ غروب است
من همان شعرِ رفتن، همان بادِ پاییزیام
رویِ رگبرگهایِ مجروحِ قلبِ شکسته مینویسم.
چیزی که ما را ویران میکند، پاییز نیست؛
مانندِ کودکی که به سیبی بیاعتنا مینگِرد.
به آسمان خیره ماندهام
آسمانی که بینِ طلوع و غروبش حتی سنجاقکی پوست نمیاندازد
آسمانی که روزِش نیمی خورشید و نیمی زخم است
و شبِش نیمی اضطراب و نیمی ماه.
بادِ پاییز وزید و دلِ ما عاشق شد
عاشقِ برگِ خزان و این همه زیبایی
من و تنهایی و آوارگیِ برگِ خزان، همرنگیم
خالی از نیرنگ، روی گلبرگِ پریشان در باد مینویسم از عشق
میروم تنهایی در شبی بارانی.
تا که سیراب شوم از میِ نابِ پاییز
باده را تا به سحر مینوشم از تبِ عشق
عشق را در قدحی میبینم که دلش بارانی است
مینویسم روی هر برگِ خزان از غمِ دل: «چرا پنهانی است؟»
چرا این دلِ غمدیدهام لبریز از عشقِ پاییز شده است؟
غمِ من تنهاییست؛ دلِ من بارانیست.
وقتی خزان میرسد
نالههای حزینِ سازِ آشنا
با کششِ یکنواخت، قلبِ مرا مینوردد
نمیخواهم گذرِ زمان را باور کنم
یکمرتبه صدای زنگِ ساعت مرا بخود میآورد.
حس میکنم زمان خیالِ ایستادن دارد
خودم را آهسته به باد میسپارم
نسیمِ بداندیش مرا چون برگی پژمرده با خود میبرد
من در رنگِ باختهام و رودخانهی نزدیکمان غرقم میکند.
سهمِ باد و باراناند؛
برگ و شاخههای خشک
آبرویِ پاییزند؛
این انارهایِ سرخ…
اگر پاییز نبود
هیچ اتفاقِ شاعرانهای رخ نمیداد
نه موسیقیِ باد بود، نه سمفونیِ کلاغها
نه رقصِ برگ — و من هیچ بهانهای برای بوسیدنت نداشتم.
برچسبها: پاییز