این داستان واقعی و +18، روایت خاطرات کودکی، شیطنتها، حسادت، جذابیت سکسی و رابطه عاشقانهای است که با گذر زمان به عشق و ازدواج ختم شد. تجربهای که نشان میدهد حتی تلخترین نفرتها میتواند روزی به صمیمیت، محبت و صمیمیت جنسی تبدیل شود.
همه چیز از زمانی شروع شد که من فقط هفت ساله بودم و عزیز دردونه دایی محسن. هر پنجشنبه، دایی با پیکان آلبالوییاش میآمد و شام را با ما میخورد. بعد از شام، تا نصفه شب با هم شوخی میکردیم و خوش میگذشت.
وسط هفتهها هم که با دایی بودم، همیشه توی بغلش مینشستم و او با مهربانی رانندگی میکرد. هنوز هم مزه بستنیهایی که برایم میخرید، زیر زبانم مانده و صدای “جون دل دایی” هیچ وقت از یادم نمیرود.
اما وقتی زندایی الهام وارد خانه شد، همه چیز تغییر کرد. دایی دیگر مثل قبل با من شوخی نمیکرد و حواسش فقط به جذابیت سکسی و زیبایی الهام بود.
از همان ابتدا، نفرتی غریبی نسبت به او شکل گرفت، بهخصوص که دایی آشکارا از جذابیت جنسی او تعریف میکرد و توجهش به من کمتر شد.
یک روز از مدرسه برگشتم و دیدم خانمی خوشگل و با لباس زیبا در آشپزخانه به مادرم کمک میکند. نمیدانستم او کیست، اما حس کردم حضورش هر لحظه ذهنم را درگیر میکند.
ناهار آن روز، دستپخت الهام بود و دایی بدون اینکه حتی یک قاشق بچشد، شروع به تعریف از او کرد. این دروغگویی و توجه بیش از حد به جذابیت سکسی الهام، حسادت و خشم من را بیشتر کرد.
وقتی دایی برای بازی با من نیامد و تلویزیون تماشا میکرد، من ناچار شدم تنها بمانم، اما دلم میخواست در بغل او باشم. حسرت و نفرت باعث شد دست به شیطنت بزنم.
نفرت و حسادت من باعث شد دست به چندین خرابکاری بزنم:
ریختن فلفل در غذا
انداختن بشقاب روی لباس الهام
انداختن پوست موز زیر پایش
سوراخ کردن مانتوی او
ایجاد مشکلات کوچک در حمام و ماشین
این خرابکاریها +18 و جسورانه بودند، ولی هر بار که دایی با آرامش یا تندی با من برخورد میکرد، نفرت من نسبت به جذابیت سکسی الهام بیشتر میشد و از دیدن تعجب و عصبانیت او لذت میبردم.
یک سال بعد، دایی به شهر دیگری منتقل شد و زندایی الهام هم با او رفت. دیدارهای سالانه کمتر شد و نفرت من نسبت به الهام و دخترش بیشتر شد. حتی وقتی دایی ماموریت تنهایی داشت، دیگر هیچوقت سراغم نمیآمد و خاطراتم با او کمرنگ شد.
روزها میگذشت و من بزرگ میشدم، اما نفرتی که نسبت به الهام و دخترش داشتم هر سال بیشتر میشد.
سالها گذشت تا اینکه من لیسانس گرفتم و در شرکتی استخدام شدم. یک روز، دختری برای گرفتن راهنمایی به من مراجعه کرد. ظاهرش جذاب و سکسی بود و دقیقاً همان چیزی بود که همیشه میخواستم: خوشگل، خوش هیکل و خوشصدا.
باورنکردنی بود وقتی فهمیدم او دختر زندایی الهام است! با هزار دلشوره و سرافکندگی، به همراه مادرم برای خواستگاری رفتیم.
برخلاف تصورم، الهام با خوشرویی ما را پذیرفت و از خاطرات بچگی من میگفت و میخندید. او حتی عصاهایی که موقع شکستن پایش استفاده کرده بود نشان داد و گفت: «اینها را نگه داشته بودم تا روزی پای زن تو را بشکنم!»
با شنیدن این حرف، هم خندهام گرفت و هم دلم برای تمام شیطنتهایم پشیمان شد.
چند سال بعد، من با دختر زندایی الهام ازدواج کردم. خاطرات شیطنتهایم با مادرزنم هنوز موضوع خنده و سرگرمی شبنشینیهای خانوادگی است.
این داستان واقعی +18 نشان میدهد حتی بدترین نفرتها میتوانند به محبت، صمیمیت و عشق واقعی تبدیل شوند.
شیطنتها و حسادتها حتی در سنین کودکی میتوانند با جذابیت سکسی ترکیب شوند، اما باید بدون آسیب به دیگران باشند
نفرت و حسادت دیر یا زود جای خود را به محبت و عشق میدهد
همیشه انسانی باشیم و به احساس دیگران احترام بگذاریم